تبليغاتX
ساعت شني

ساعت شني

با سپاس از دوستانی که همیشه لطف دارند


  تیتر درشت باران


 _ آسیابی در مسیر

طوفان

متفاوت می رقصد


http://www.suna.org.ir/suna_content/media/image/2009/04/745_orig.JPG


نوشته شده توسط - ی ه ... ره گ ذ ر ....حسین صولتی در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 15:51 | لینک ثابت |

زن



دختر



همسر


کدام تیره ام را ؟



به هم آغوشی
ی هزار شب نا تمام

در تو

از خودم


مادر مانده ام



نگاه کن



- من هنوز آن
لحظه ی معصوم نه سالگی ام


که دستهایم را قلاب می کنم



و تو


به جای من


آن سیب سرخ را بچین






پ ن :

شما مطمئنی که زن هستید

اخرین باری که نگاه کردم انگار بوده ام



نوشته شده توسط - ی ه ... ره گ ذ ر ....حسین صولتی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 15:21 | لینک ثابت |

اینجا همیشه , سروده ایی در من نفس می کشد

آینه که باشی

ِ عکس هایم را


ورق ورق


- پشت به خاطره

دو زانو نشسته ایی

و چشمهایم  فردا

عبرتی برای دیگران


برگهایی

- به جا مانده

که از نیامدنت


آویز خطوطی مشبک

در نقطه ایی دور آسیاب می شوند

پ ن :با عرض پوزش خدمت دوستان عزیز و بزرگوار ..شعر دوم حذف گردید


نوشته شده توسط - ی ه ... ره گ ذ ر ....حسین صولتی در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 9:53 | لینک ثابت |

با سپاسگزاری از دوستانی که قدم رنجه فرموده و اظهار لطف می نمایند

   ... ایستاده ایی ....در حالیکه  درخت   با تبرتو  می افتد . 


  



  شعر بنده  در تقطیعی زیبا از بانو صرفه جو

ایستاده ایی  _  که می افتد

 
درختی که

سر از زمین بر نمی دارد

وداسی که

دستانت را

آرام آرام خواب می کند

فریاد روزنامه

- خبر های دست اول

و کاغذ سپیدی که

چشم بر آسمان

قطعه

قطعه

قطعه

می گرید 



http://eyvooolpic.persiangig.com/tabiat.jpg


نوشته شده توسط - ی ه ... ره گ ذ ر ....حسین صولتی در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 19:14 | لینک ثابت |

  چشمانت


 شک  کرده اند


سایه ی شمشیری کهنه  



که   بو می کشد


و استخوانی روشن



که می شکند در شامه ی سگی برای شکار


ثانیه ها   زخمی اند


و سخت   نیست ؟


- این را گفته باشم


عزیزم

درست شبیه تو بر گشته ام


تا

بر ای

 پاهای


جلادی


که کشته ایی


کفشی تازه بخرم   

 


نوشته شده توسط - ی ه ... ره گ ذ ر ....حسین صولتی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 14:55 | لینک ثابت

  

 
 
گاهی 


بی انکه بخواهی



چشمانت  مرا با خود برده اند   



و لب هایت  



بدون حرفی



 از دستهایت  آغاز می شوند



و تو تمامی غصه  را



به خواب ناز مشت هایت

 



قرض می دهی

نوشته شده توسط - ی ه ... ره گ ذ ر ....حسین صولتی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 0:28 | لینک ثابت

  اگر دوباره متولد می شد


 دوست داشت تمام باغ را بخورد
    
 

پیله  ایی    نگران

 

   که فقط  می توانست  توت بخورد  
    


 حالا ..  روزنی 




فقط روزنی می خواست


به ساقه ی خشکیده ی  گلی ُ مرده



تا شاید



  ابریشم خوبی نشود


نوشته شده توسط - ی ه ... ره گ ذ ر ....حسین صولتی در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 5:26 | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ aryana99 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم